محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1262
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
امشب اينجا بباشيم . و بر آن راى قرار گرفتند و بر يك گروه نتوانستند فرود آمدن ، بر دو كوه نزديك به يك ديگر فرود آمدند و آن شب ببودند هشيار و مانده شده بودند از رفتن ، و تا سحرگاه بيدار بودند . وقت سپيده دم خواب ايشان را ببرد . بابك شبيخون آورد با سپاه . و شبى تاريك بود و شمشير اندر نهادند و همى كشتند . و بعضى خويشتن را از سر كوه فرود افگندند و به هزيمت برفتند پياده و گروهى سوار . و فضل بن كاوس برادر افشين را جراحت رسيد . و بوغا پياده بجست و خويشتن را از سر كوه به زير افگند و به پايان كوه اسبى يافت بىخداوند . آن اسب را برنشست و بيامد تا به سر دره و به فراخى آمدند . و بوغا خبر افشين پرسيد . گفتند كه چون از دره بيرون آمد به شهر اردبيل رفت . ايشان برفتند به اردبيل ، و افشين آن زمستان آنجا ببود . و بابك را سرهنگى بود نام وى طرخان . و زمستان به ده خويش بودى . چون زمستان آمد ، دستورى خواست از بابك و از حصار بيرون آمد كه به ديه خويش رود به در دره . و با افشين غلامى بود از آن اسحاق بن [ ابراهيم بن ] مصعب ، او را بفرستاد با سپاه تا بر طرخان تاختن كرد و او را بگرفت و بكشت ، و سر او پيش افشين آورد . و بابك را از آن سستى و وهنى آمد . و چون زمستان بگذشت باز از معتصم سپاه خواست . معتصم ده هزار سوار بفرستاد با مردى نام وى جعفر بن دينار بن عبد الله ، سرهنگى بزرگ بوده بود از سرهنگان مامون ، و او را به لقب جعفر الخيّاط خواندندى . او را با آن سپاه بفرستاد و سوى قاسم بن علىّ الكرخى نامه كرد تا او نيز با سپاه خويش سوى افشين رفت ، و معتصم افشين را گفت كه من و سپاه از بابك بازنگرديم تا زنده است و ترا جز اين كار نيست . و با لشكر ده خروار حسك آهنين فرستاد كه چون لشكر به جايى فرود آيند اين حسك گرداگرد لشكر بيفگنند تا از شبيخون ايمن باشند ، و كنده نبايد كردن . خبر به بابك رسيد كه جعفر خيّاط با سپاه آمد . افسوس كرد و گفت معتصم تا درزى خويش به حرب من فرستاد با او كه ماند كه جامه دوزد . و زمين ارّان و آذربايگان به ثغر روم پيوسته است و به زمين روم نزديك